|
*بمونم* به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم *رفیقان* بیا بلبل از این کوچه گذر کن بزن چه چه رفیقان را خبر کن اگر پرسند که آنها در چه حالند بگو در میکده چشم انتظارند + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:3 توسط دانیال |
در بهار زندگی احساس پیری می کنم با همه ازادگی فکر اسیری می کنم بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم روزگاریست که در می خانه خدمت می کنم در لباس فقر کار اهل دولت می کنم یه روز چشات باز کنی می بینی من تموم شدم می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پیه خودم چقدر ما فاصله دارم چطور این و نفهمیدم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 15:55 توسط دانیال |
من عاشقی در قرن۲۱ هستم.لحظه ای که لبریز از تشویش می شوم نه صدای جویبار آرامم می کند نه قناری های دربند. آسودگی من یا صدای زنگ تلفن است یا نامه ای که با پست سفارشی ارسال شده باشد و یا ایمیلی که به inboxمن فرستاده شده باشد.من عاشق قرن۲۱هستم. + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:31 توسط دانیال |
در برابر چشمانم و زندانی در گرداگردم شبها دیوارسلول تنم می لرزد و روز از فرط آفتاب می سوزد کیست که بگوید عشق آزادی است + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:30 توسط دانیال |
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:28 توسط دانیال |
یه سری عکس گذاشتم حال کنید
اووووووووووووووووووف حال کنید... خداییش نظر یادتون نره...
حالی به حولی ....
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 10:10 توسط دانیال |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:41 توسط دانیال |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:40 توسط دانیال |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:39 توسط دانیال |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:38 توسط دانیال |
|
| |||||